تبليغاتX
آسمان شب

آسمان شب

به او بگویید دوستش دارم
 

مي خواهم امشب از ماه قول بگيرم كه هر وقت دلم برايت تنگ شد

 

در دايره حضورش تو را به من نشان دهد

 

مي خواهم امشب با رازقي ها عهد ببندم

 

هر وقت دلم هواي تو را كرد

 

عطر حظور مهربان تو را با من هم قسمت كنند

 

مي خواهم امشب با درياي خاطره ها قرار بگذارم

 

كه هروقت امواج پر تلاطم يادها خواستند قايق احساس مرا بشكنند

 

دست اميد و آرزوي تو مرا نجات دهد

 

مي خواهم امشب با تمام قلب هايي كه احساس مرا مي فهمند و مي شنوند

 

پيمان ببندم كه هر وقت صداي قلب بي قرار مرا هم شنيدند

 

عشقم را سوار بر ضربانهاي بي تابي به تو برسانند....

   
 

بگو با من از عشق،از زندگی که دستان سردم با صدای تو جان می گیرد.

بمان با من که تنها شراب نگاه تو لحظات ناب عشقم را جاودان می نماید.

 من خسته دل ره به کجا یابم که پایان راهم تویی. دل غمگینم جز تو قراری نیابد

که پناهم تویی. بخوان با من سرود عشق را،بگو با من داغ شقایق را،

بنشین در کنارم دمی،تا بیاسایم نفسی که تو برای من بسی،

در این شبان سیاه بی کسی،زمزمه کن در گوش جانم قصه ی لاله های پرپر را.

 بگیر در کنارت دمی این لیلی خونین پیکر را که از پیمانه ی صبرم

 جرعه ای بیشتر نمانده،که بر شاخه ی امیدم دست غم برگهای خزان زده

 و بی جان را نشانده. بیا با من و تا انتها با من همسفر شو.

بیا سفر کنیم باهم تا مرز بی نهایت،تا سرزمین نور،تا دیار خوشبختی... 

   

درد عشق


 

گفتمش آغاز درد عشق چيست؟ گفت آغازش سراسر بندگيست
گفتمش پايان آن را هم بگو گفت پايانش همه شرمندگيست
 گفتمش درمان دردم را بگو گفت درماني ندارد، بي دواست
 گفتمش يك اندكي تسكين آن گفت تسكينش همه سوز و فناست
   
 

mt.hamtaraneh.com

   
 

قصه از عشق می خوانم

تو اکنون قصه پرداز منی افسانه ام بشنو

تو اکنون مرحم راز منی افسانه ام بشنو

تو می دانی زمانی کولی دیوانه ای بودم

خوش و سرمست بودم

و فارغ از همه جور جهان بودم

به هر جا خوب رویی بود و دامی داشت

من از دام عشق خوب رویان در هزر بودم

و دایم در سفر بودم

که روزی مرغکی بی جفت بر بام دلم در زد

و با دست محبت بر دلم در زد

نگاهی کرد و آغوش مرا غرق محبت کرد

و من در خواب چشمانش فرو رفتم

در آنجا صد هزار افسانه می دیدم

و هر افسانه را صدها هزار بار می خواندم

قلب من گواهی داد که او تنهاست

که او هم چون تو تنهاست

از این رو قلب پاکم را که تنها هستیم بود

برایش هدیه آوردم و آن را با سرود گریه آوردم

ولی افسوس که تو تنهای تنها نبودی

فکر می کردم تو بودی قصه پرداز دل تنگم

و چون من کولی صحرا نبودی فکر می کردم

از این رو شادمان گشتم برایت شادمانی آرزو کردم

و از سر کوی تو برگشتشم

تو گفتی برو به ماهروی دیگری رو کن

برو به شاهروی دیگری خو کن

ولی افسوس که ای زیبا ندانستی

 که من با هوریان آسمان هم خو نمی گیرم

دلم تنها غریبان بی کسان آوارگان

را دوست می دارد

و هر شب تا سحر در پای آنان اشک میریزد

تو هم گه روزگاری بی کس و بی آشنا گشتی

شکسته خاطره و افسرده و دل مبتلا گشتم

به سوی دشت ما برگرد

برایت باز می خوانم سرود آشنایی را

و از دل می برم افسانه ی تلخ

جدایی را

   

عشق چیست........


 

دروغ ..

اي که مي پرسي نشــان عــشـق چيــست؟     
عـــشق چيزي جــز ظــــهور مـهر نيست!
عـــشق يـــعني مهــر بـي چــــون و چـرا    
عـــشق يـــعني کــــوشــش بـــي ادعــا
عـــشق يـــعني مهــر  بـي امـــا ، اگــــر   
عـــشق يـــعني رفـــتـنِ بــا پـــاي ســر
عـــشق يـــعني دل تـپـيدن بـهـر دوسـت   
عـــشق يـــعني جـــان مـن قربــان اوست
عـــشق يـــعني خـــواندن از چشمـــان او    
حـــرف هـــاي دل ، بــــدون گـفــتــگـو
عـــشق يـــعني عــــاشق بـــي زحــمـتي   
عـــشق يـــعني بـــوســه ي بـي شهــوتي
عـــشق، يـــــارِ مــهــــربــــان زنـدگي    
بــــادبـــــان و نــردبــــان زنــــدگــي
عـــشق يـــعني دشــت گلکـــاري شـــده    
در کـــــويـــري چشمه اي جـــاري شـده
يـــک شقايــق در ميـــــان دشتِ خــــار    
بـــاور امــکان بــــا يـک گــــل بهــــار
در خــــــزاني بـــرگــريز و زرد و سخـت    
عـــشق، تــــابِ آخـــرين بـرگ درخــت
عـــشــق يــــعني روح را  آراســـتـــــن    
بـــي شـمـــار افــتــادن و بــرخــاسـتـن
عـــشق يــعني زشــتي زيــبــــا شــــده   
عـــشق يـــعني گـــنگي گـــويــا شـــده
عـــشق يـــعني مهـــربـــاني در عـــمـل     
خــلــق کــيـفـيــت بـــه کـنـدوي عسل
عـــشق يـــعني گُـل بـه جــاي خـار بـاش      
پـــــل بــــه  جـاي ايـن هـمه ديـوار باش
عـــشق يـــعني يـــک نــگـاه آشــنـــــا     
ديــــدن  افــتـــادگــان زيــــر پـــــــا
زيــــر لــب بــــا خــــود تــرنـم داشتن     
بــــر لــب غـمگــين تــبــســم کـاشـتن
عـــشق ، آزادي ، رهــــــــايي ، ايـــمـني             
عـــشق ، زيـبــايـــي ، زلا لـــي ، روشــني
عـــشق يـــعـني تُـنـگ بـي مـــاهـي شده       
عـــشق يـــعني  مــــاهــي راهـي شـــده
عـــشق يـــعني آهـــــــويــي آرام و رام        
عـــشق صـــيـــادي بـدون  تــيـــر و دام
هــــر کجــا عشــق آيـــد و ساکــن شود
هـــر چـــه نــا ممکن بــود  ممکن شـــود
در جــــهان هــر کـارِ خوب و ماندني است
رد پــــاي عـــشق در او ديــدنــي اســت
شعــــرهــــاي خـــوبِ ديــوان جهــــان     
شرح عـــشق است و  ســرود عــــاشقــان
((سالــک))  آري ، عشق رمزي در دل  است
شرح و وصف عشق، کاري مشـــکل اســـت
عشـــق يعنــــي شـور هسـتي در کــــلام
عـــشق يــعني شــعــر ، مستي ، والســلام

   
 

خدایا.........

بر من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ

بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم

و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم

بگذار تا آن را من خود انتخاب کنم

اما آنچنان که تو دوست داری

چگونه زیستن را تو به من بیاموز

چگونه مردن را خود خواهم آموخت.

 

   
 

 

   

شقایق


 

شقايق گفت :با خنده نه بيمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم

گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي

نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي

يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود

و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه

ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت

ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته

و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود

ز آنچه زير لب میگفت شنیدم سخت شیدا بود
نمي دانم چه بيماری به جان دلبرش افتاده بود اما....
طبيبان گفته بودنداگر يک شاخه گل آرد
بسوزانند ازآن نوعي که من بودم بگيرند ريشه اش را و

شفا يابد براي دلبرش آندم شود مرهم

چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را

بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده

و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه به روي من

بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من

به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکردو به ره افتاد

و او مي رفت و من در دست او بودم

و او هرلحظه سر را رو به بالاها تشکر از خدا مي کرد

پس از چندي

هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت

و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت

به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟

در اين صحرا که آبي نيست

به جانم هيچ تابي نيست

اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من

براي دلبرم هرگز دوايي نيست

واز اين گل که جايي نيست

خودش هم تشنه بود اما نمي فهميد حالش را
من در دست او بودم چنان مي رفت و
وحالا من تمام هست او بودم

دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟

نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟

که ناگه و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت

روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد

دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد آنگه

مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت

نشست و سينه را با سنگ خارايي

اما ! آه.... زهم بشکافت زهم بشکافت

صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد

و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد

نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را

به من مي داد و بر لب هاي او فرياد

بمان اي گل

که تو تاج سرم هستي

دواي دلبرم هستي

ومن ماندم بمان اي گل

نشان عشق و شيدايي

و با اين رنگ و زيبايي

و نام من شقايق شد

گل هميشه عاشق شد

   

 

شبي از پشت يک تنهايي نمناک و باراني تو را با لهجه گلهاي نيلوفر صدا کردم

 تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم

 پس از يک جستجوي نقره اي در کوچه هاي آبي احساس تو را

از بين گل هايي که در تنهاييم روئيدي با حسرت جدا کردم

و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي دلم حيران و سرگردان چشماني است

 رويايي و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم تو را در دشتي از تنهايي

و حسرت رها کردم همين بود آخرين حرفت و من بعد ازعبورتلخ و غمگينت

 حريم چشمهايم را به روي اشکي ازجنس غروب ساکت و نارنجي خورشيد وا کردم

نمي دانم چرا رفتي نمي دانم چرا؟ شايد خطا کردم

 و تو بي آنکه فکر غربت چشمان من باشي نمي دانم کجا؟ تا کي؟ براي چه؟

ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد و بعد از رفتنت

 يک قلب دريايي ترک برداشت و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاکستري گم شد

 و گنجشکي که هر روز از کنار پنجره با مهرباني دانه برمي داشت

 تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد و بعد از رفتن تو

آسمان چشمهايم خيس باران بود و بعد از رفتنت

انگار کسي حس کرد من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت

کسي حس کرد من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

 و بعد از رفتنت درياچه بغضي کرد کسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد

و من با آنکه مي دانم تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهي برد

 هنوز آشفته ي چشمان زيباي توام برگرد!

ببين که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد و بعد از اين همه طوفان

و وهم و پرسش و ترديد کسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت:

 تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

و من در حالتي ما بين اشک و حسرت و ترديد

 کنار انتظاري که بدون پاسخ و سردست و من در اوج پائيزي ترين ويراني يک دل

 ميان غصه اي از جنس بغض کوچک ابرنمي دانم چرا؟

 شايد به رسم عادت و پروانگي مان

بازبراي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم

 

   

هجوم باد


 

شعرهايم را باد برد

مثل هرشب از كنار پنجره

و من تنها شدم مثل غريبه در خودم

در هجوم بي كسي ها

در حصار خستگي ها

منزجر از باد وحشي شب و آوار غم

آينه را در هم شكستم بازم

خسته از دار و ندار زندگي

چشم به ديوار اتاق

پيش رو آينه و شمعدان قديمي و كبود

روي طاقچه آنطرف

ساعت كهنه و خاك خورده پنجاه سال پيش

لحظه ها دلگير است

نفسم مي گيرد

موج فرياد در اتاق خالي از حجم و صدا مي پيچد

باد وحشي ناگهان

 پنجره ها را در هم مي كوبد

قلب ساعت بي صدا مي ايستد

لحظه ها آهسته در قلب زمان مي ميرند

شعرهايم در هوا پر مي زنند

باد آنها را در فضا گم مي كند

لحظه ايي مي گذرد - به خودم مي آيم - ولي انگار دير است

متحير لب پنجره باز مي نشينم

پر پر شعرهاي خود را توي باد مي نگرم

   

چرا نمي باري؟


 

افسوس

چرا تو نمي باري بر سرزمين باير دلم

تا جوانه ايي به نام عشق در آن بارور گردد

اگر مي دانستم كلامم را پاسخ نمي گويي

هرگز نگاهم را به مسلخ نمي بردم

تا چه رسد به دلم كه جاي خود دارد .

سرزمين دلم آماده رويش است

بر من بتاب و ببار.

   
 

گاهی اوقات به اين نتيجه می رسم که هيچ چيز مال من نيست.
من , يک جزء از هيچ بزرگ دنيايی هستم که بدون هيچ دليلی ,

و بدون هيچ اراده ای به اينجا تبعيد شده ام .

من همينطور سرگردان به همهمه های مبهم اطراف خویش گوش سپرده ام

 محيط من را , هاله ای سياه و غليظ از دروغ پوشانده است...
و بر فراز سرم , آسمانی به وسعتی که نمی دانم به وسعت ندانسته هايم

و به رنگ آبی , که پس زمينه دست نيافتنی آن است

مثل انتهای خواسته های بی انتهای من اطرافم را آدم ها گرفته اند

 که هر کدامشان , مثل من , بدون اينکه بدانند برای چه ,

بر سنگفرشی از باقيمانده مردگانشان , قدم می زنند

 و گاهی هم , برای اينکه چيزی گفته باشند زير لب
زمزمه می کنند : چه هوای خوبی!!!!

 

   

دل تنگی هایم


 

برای تو می نویسم که بودنت بهار و نبودنت خزانی سرد است.
 تویی که تصور حضورت سینه بی رنگ کاغذم را نقش سرخ عشق می زند.
 در کویر قلبم از تو برای تو می نویسم.
ای کاش در طلوع چشمان تو زندگی می کردم تا مثل باران
 هر صبح برایت شعری می سرودم
آن گاه زمان را در گوشه ای جا می گذاشتم
و به شوق تو اشک می شدم و بر صورت مه آلودت می لغزیدم
ای کاش باد بودم و همه عصر را در عبور می گذراندم
 تا شاید جاده ای دور هنوز بوی خوب پیراهنت را
 وقتی از آن می گذشتی در خود داشته باشد
 که مرهمی شود برای دلتنگی هایم
 

 

   

معبد دلم


معبدم چه دلگير است و محراب دلم چه خاك آلود و مايوس.

سالهاست كه چشم انتظار مسافري هستم كه از راه برسد و مهر سكوت

را در دل اين معبد بشكند.

چشم انتظار كسي هستم كه براي محرابم هواي تازه را وبراي معبدم تصويري

از جنگل هاي سرسبز را به ارمغان آورد.

تا شايد سكوت سنگين و مرگ آور مناره هاي من در هم شكند.

   

پاک تر از باران


 

امشب آسمان بارانیست و باران زیباست

باران را دوست دارم و تصور میکنم باران نیز مرا دوست می دارد.
باران! این دوست داشتن را دوست می دارم زیرا که پیوندیست بین من و تو پیوندی به وسعت آبی
آسمان و سپیدی ابرها. این را می نویسم تا به تو بپیوندم چونن پیوند تو نا گسستنی ترین پیوندها
-ست.
باران! تو ای فراتر از همه ی وجود و ای پاک ترین مقدسات آسمانی امشب بر من ببار می خواهم
امشب از تمام شبهای عمرم پاک تر بشوم.... بر من ببار می خواهم امشب آخرین شب دلتنگیم
باشد.
بر من ببارکه شاید از پاکی و روشنایی تو گل وجودم دوباره جان گیرد.گلی که دست پشیمانیم
گلبرگهایش را پرپر کرده است. دلم امشب تاریک است شمع وجودش را سردی نفسهای مسافر
طرد شده خاموش کرده . امشب جرعه ای عشق می خواهم برای روشنای اش.
باران! ای بهترین بهانه برای اشکهای شبانه ی من ای طلوع دوباره عشق بر من ببار و مگذار غبار
غم همچنان بر تن خسته ام بماند

 

 

     بگذار با چشمان تو ببینم.........

                بگذار در نگاه تو ذوب شوم.............
بگذار در زیر باران شانه به شانه ات قدم زنم و تو برایم از آرزوهایت ترانه بسرائی.......
بگذار به قداست عشقمان کوچک شوم وقتی با تو به پرواز شاپرکهای کنار برکه میخندیم.......
بگدار شبها رو به ستاره ها خاطرات شیرینمان را شماره کنم......
بگذار همیشه در ذهنم مثل نگاه اول مهربان و پاک باشی.......
بگذار نگاه مان نه به هوس که به عشق .....آنهم عشقی آسمانی در هم گره بخورد......
  بگذار دلم برای تو باشد........
         بگذار دلت.......حالم را بپرسد.......
                     بگذار قلبم برای تو بتپد...........
بگذار آرزوهایم با تو باشد......برای تو......به خاطر تو...........
بگذار خیال کنم دوستم داری و از این خیال شبها با سپیدی روز با ستاره ها باشم........
 
به کلبه تنهایی و غربت من خوش اومدید
   
درباره وبلاگ
به نام دل به نام آتش و باد
به نام عاشقان رفته از یاد
دوستان من
نوشته های پیشین
بخش ویژه

RSS
powered by : Blogfa , free persian blog service.

pictofxt

Lonely Girl Template

template id : TBF_004 template name : Lonely Girl

delekhamosh

گمشده

http://delekhamosh.blogfa.com

آسمان شب

به نام دل به نام آتش و باد
به نام عاشقان رفته از یاد به او بگویید دوستش دارم Free Blog Templates

Template Design Workshop offers professional web templates, flash templates and other web design products available for immediate download. This template also designed by Template Design Workshop design team. You can download free templates for your site, blog, cms or portal. Feel free to contact us about new templates.

Multimedia Design Group Multimedia Design Group Medium Blog Medium Blog Free Blog Templates Blog Templates Free Blog and Site Templates Flashmate Free Persian Blog Templates. Advanced Persian Blog Templates. pictofxt

قالب دختر تنها

قالب دختر تنها براي بلاگفا