|
مي خواهم امشب از ماه قول بگيرم كه هر وقت دلم برايت تنگ شد در دايره حضورش تو را به من نشان دهد مي خواهم امشب با رازقي ها عهد ببندم هر وقت دلم هواي تو را كرد عطر حظور مهربان تو را با من هم قسمت كنند مي خواهم امشب با درياي خاطره ها قرار بگذارم كه هروقت امواج پر تلاطم يادها خواستند قايق احساس مرا بشكنند دست اميد و آرزوي تو مرا نجات دهد مي خواهم امشب با تمام قلب هايي كه احساس مرا مي فهمند و مي شنوند پيمان ببندم كه هر وقت صداي قلب بي قرار مرا هم شنيدند عشقم را سوار بر ضربانهاي بي تابي به تو برسانند....
بگو با من از عشق،از زندگی که دستان سردم با صدای تو جان می گیرد. بمان با من که تنها شراب نگاه تو لحظات ناب عشقم را جاودان می نماید. من خسته دل ره به کجا یابم که پایان راهم تویی. دل غمگینم جز تو قراری نیابد که پناهم تویی. بخوان با من سرود عشق را،بگو با من داغ شقایق را، بنشین در کنارم دمی،تا بیاسایم نفسی که تو برای من بسی، در این شبان سیاه بی کسی،زمزمه کن در گوش جانم قصه ی لاله های پرپر را. بگیر در کنارت دمی این لیلی خونین پیکر را که از پیمانه ی صبرم جرعه ای بیشتر نمانده،که بر شاخه ی امیدم دست غم برگهای خزان زده و بی جان را نشانده. بیا با من و تا انتها با من همسفر شو. بیا سفر کنیم باهم تا مرز بی نهایت،تا سرزمین نور،تا دیار خوشبختی...
گفتمش آغاز درد عشق چيست؟ گفت آغازش سراسر بندگيست
گفتمش پايان آن را هم بگو گفت پايانش همه شرمندگيست
گفتمش درمان دردم را بگو گفت درماني ندارد، بي دواست
گفتمش يك اندكي تسكين آن گفت تسكينش همه سوز و فناست
قصه از عشق می خوانم که من با هوریان آسمان هم خو نمی گیرم
اي که مي پرسي نشــان عــشـق چيــست؟ خدایا......... بر من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم بگذار تا آن را من خود انتخاب کنم اما آنچنان که تو دوست داری چگونه زیستن را تو به من بیاموز چگونه مردن را خود خواهم آموخت.
شقايق گفت :با خنده نه بيمارم، نه تبدارم ز آنچه زير لب میگفت شنیدم سخت شیدا بود خودش هم تشنه بود اما نمي فهميد حالش را
شبي از پشت يک تنهايي نمناک و باراني تو را با لهجه گلهاي نيلوفر صدا کردم تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم پس از يک جستجوي نقره اي در کوچه هاي آبي احساس تو را از بين گل هايي که در تنهاييم روئيدي با حسرت جدا کردم و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي دلم حيران و سرگردان چشماني است رويايي و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها کردم همين بود آخرين حرفت و من بعد ازعبورتلخ و غمگينت حريم چشمهايم را به روي اشکي ازجنس غروب ساکت و نارنجي خورشيد وا کردم نمي دانم چرا رفتي نمي دانم چرا؟ شايد خطا کردم و تو بي آنکه فکر غربت چشمان من باشي نمي دانم کجا؟ تا کي؟ براي چه؟ ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد و بعد از رفتنت يک قلب دريايي ترک برداشت و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاکستري گم شد و گنجشکي که هر روز از کنار پنجره با مهرباني دانه برمي داشت تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد و بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم خيس باران بود و بعد از رفتنت انگار کسي حس کرد من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت کسي حس کرد من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد و بعد از رفتنت درياچه بغضي کرد کسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد و من با آنکه مي دانم تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهي برد هنوز آشفته ي چشمان زيباي توام برگرد! ببين که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد کسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت: تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم و من در حالتي ما بين اشک و حسرت و ترديد کنار انتظاري که بدون پاسخ و سردست و من در اوج پائيزي ترين ويراني يک دل ميان غصه اي از جنس بغض کوچک ابرنمي دانم چرا؟ شايد به رسم عادت و پروانگي مان بازبراي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم
شعرهايم را باد برد مثل هرشب از كنار پنجره و من تنها شدم مثل غريبه در خودم در هجوم بي كسي ها در حصار خستگي ها منزجر از باد وحشي شب و آوار غم آينه را در هم شكستم بازم خسته از دار و ندار زندگي چشم به ديوار اتاق پيش رو آينه و شمعدان قديمي و كبود روي طاقچه آنطرف ساعت كهنه و خاك خورده پنجاه سال پيش لحظه ها دلگير است نفسم مي گيرد موج فرياد در اتاق خالي از حجم و صدا مي پيچد باد وحشي ناگهان پنجره ها را در هم مي كوبد قلب ساعت بي صدا مي ايستد لحظه ها آهسته در قلب زمان مي ميرند شعرهايم در هوا پر مي زنند باد آنها را در فضا گم مي كند لحظه ايي مي گذرد - به خودم مي آيم - ولي انگار دير است متحير لب پنجره باز مي نشينم پر پر شعرهاي خود را توي باد مي نگرم
چرا تو نمي باري بر سرزمين باير دلم تا جوانه ايي به نام عشق در آن بارور گردد اگر مي دانستم كلامم را پاسخ نمي گويي هرگز نگاهم را به مسلخ نمي بردم تا چه رسد به دلم كه جاي خود دارد . سرزمين دلم آماده رويش است بر من بتاب و ببار.
گاهی اوقات به اين نتيجه می رسم که هيچ چيز مال من نيست. و بدون هيچ اراده ای به اينجا تبعيد شده ام . من همينطور سرگردان به همهمه های مبهم اطراف خویش گوش سپرده ام محيط من را , هاله ای سياه و غليظ از دروغ پوشانده است... و به رنگ آبی , که پس زمينه دست نيافتنی آن است مثل انتهای خواسته های بی انتهای من اطرافم را آدم ها گرفته اند که هر کدامشان , مثل من , بدون اينکه بدانند برای چه , بر سنگفرشی از باقيمانده مردگانشان , قدم می زنند و گاهی هم , برای اينکه چيزی گفته باشند زير لب
برای تو می نویسم که بودنت بهار و نبودنت خزانی سرد است.
تویی که تصور حضورت سینه بی رنگ کاغذم را نقش سرخ عشق می زند.
در کویر قلبم از تو برای تو می نویسم.
ای کاش در طلوع چشمان تو زندگی می کردم تا مثل باران
هر صبح برایت شعری می سرودم
آن گاه زمان را در گوشه ای جا می گذاشتم و به شوق تو اشک می شدم و بر صورت مه آلودت می لغزیدم
ای کاش باد بودم و همه عصر را در عبور می گذراندم تا شاید جاده ای دور هنوز بوی خوب پیراهنت را
وقتی از آن می گذشتی در خود داشته باشد
که مرهمی شود برای دلتنگی هایم
معبدم چه دلگير است و محراب دلم چه خاك آلود و مايوس. سالهاست كه چشم انتظار مسافري هستم كه از راه برسد و مهر سكوت را در دل اين معبد بشكند. چشم انتظار كسي هستم كه براي محرابم هواي تازه را وبراي معبدم تصويري از جنگل هاي سرسبز را به ارمغان آورد. تا شايد سكوت سنگين و مرگ آور مناره هاي من در هم شكند. امشب آسمان بارانیست و باران زیباست باران را دوست دارم و تصور میکنم باران نیز مرا دوست می دارد.
باران! این دوست داشتن را دوست می دارم زیرا که پیوندیست بین من و تو پیوندی به وسعت آبی
آسمان و سپیدی ابرها. این را می نویسم تا به تو بپیوندم چونن پیوند تو نا گسستنی ترین پیوندها
-ست.
باران! تو ای فراتر از همه ی وجود و ای پاک ترین مقدسات آسمانی امشب بر من ببار می خواهم
امشب از تمام شبهای عمرم پاک تر بشوم.... بر من ببار می خواهم امشب آخرین شب دلتنگیم
باشد.
بر من ببارکه شاید از پاکی و روشنایی تو گل وجودم دوباره جان گیرد.گلی که دست پشیمانیم
گلبرگهایش را پرپر کرده است. دلم امشب تاریک است شمع وجودش را سردی نفسهای مسافر
طرد شده خاموش کرده . امشب جرعه ای عشق می خواهم برای روشنای اش.
باران! ای بهترین بهانه برای اشکهای شبانه ی من ای طلوع دوباره عشق بر من ببار و مگذار غبار
غم همچنان بر تن خسته ام بماند
بگذار با چشمان تو ببینم......... بگذار در نگاه تو ذوب شوم.............
بگذار در زیر باران شانه به شانه ات قدم زنم و تو برایم از آرزوهایت ترانه بسرائی.......
بگذار به قداست عشقمان کوچک شوم وقتی با تو به پرواز شاپرکهای کنار برکه میخندیم.......
بگدار شبها رو به ستاره ها خاطرات شیرینمان را شماره کنم......
بگذار همیشه در ذهنم مثل نگاه اول مهربان و پاک باشی.......
بگذار نگاه مان نه به هوس که به عشق .....آنهم عشقی آسمانی در هم گره بخورد......
بگذار دلم برای تو باشد........
بگذار دلت.......حالم را بپرسد.......
بگذار قلبم برای تو بتپد...........
بگذار آرزوهایم با تو باشد......برای تو......به خاطر تو...........
بگذار خیال کنم دوستم داری و از این خیال شبها با سپیدی روز با ستاره ها باشم........
|
|













